بسم الله...

 

تمام هستی ام به فدای تو

     پدر! حال تو را به گونه ای دیگر می بینم. ای پیامبر، ای خلیل خدا،چیزی در سینه داری که از من پنهان می کنی؟و ابراهیم پاسخ می دهد با سطوّت در سیمایش و شفقت در کلامش... یا بّنَیَّ اِنّی آَری فِی المَنامِ اَنّی اَذبَحُکَ(صافات/102) و اسماعیل علیه السلام خلیل وار  دل به دریای سلم الهی می سپارد: پدر! افعَل ماتُومَرُ سَتَجِدُنی اِن شائ اللهَ مِنَ الصّابُِرینَ(همان) شگفتا از تو اسماعیل! ابراهیم علیه السلام از آتش گذشته بود که به قربانگاه آمده بود و تو آن را تجربه نکرده با پدر همراه شدی... از تیزی چاقو هراسی به دلت نیامد؟؟... از پریشانی هاجر نترسیدی؟...شگفتا از تو اسماعیل! از ادب تو! از عبودیت تو!...

 «اینک با خودم می اندیشم چرا من از عشق نمی میرم و به پای عشق فدا نمی شوم؟»

     پدر اسماعیل را در آغوش می گیرد و قلبش را بر سینه اش می فشارد...و محبوب برای ابراهیم علیه السلام این چنین می خواهد، امتحانی در پی امتحانی و ابتلایی در پی ابتلایی...که همیشه مصیبت های عظمی برای انسان های عظیم است و خطرات برای مردان خطیر...
- پدر دستانم را محکم ببند. پدر دعایم کن...دعایم کن...
اسماعیل علیه السلام در پیش پای ابراهیم علیه السلام...نه، در پیش پای عرش به خاک افتاده، برق تیغ بر گلویش می درخشید و برق شوق در نگاهش...بسم الله و بالله...ابراهیم با قدرت تمام کارد را می فشارد و آن گاه بی محابا بر گلوی اسماعیل علیه السلام فشار می دهد، می کشد و می کشد...آه خداوندا! این چاقو که تیز است و گلوی پسرم لطیف...پس چرا نمی برد؟!...
    سنگ دونیم می شود.شگفت از این برندگی!...اسماعیل علیه السلا م صبور است از نوع صبوری عاشقان و ابراهیم علیه السلام بی باک است از نوع بی باکی عاشقان. پس دوباره...
اما چاقو نمی برد!...

       ...
   اسماعیلت باید بماند یا ابراهیم، تا از نسل او ،آن محبوب ترین بندگان بیایند و آن گاه او عزیزترینش را قربانی خواهد کرد و با آن قربانی ست که جهان به عشق زنده خواهد شد...

      ...

    بنگرید اینجا کرب و بلاست؛ منای حسین...
این علی اکبر حسین علیه السلام است که نگران و می اندیشد که نکند مانند اسماعیل علیه السلام فدیه ای از آسمان بیاید و قربانی شود!...
 و تو ای هاجر،تو که با دیدن سرخی گلوی اسماعیل علیه السلام از غصه آب شدی و اینک در حجر اسماعیل آرمیده ای؛ نگاه کن و ببین در خیمه رباب چه خبر است، ببین چگونه این طفل دست و پا می زندکه قربانی معشوق شود...پدر! مرا بگیر و به میدان ببر؛من از قطار میگساران جامانده ام...

 و تو ای ابراهیم علیه السلام! ببین آتش نمرود کجا و شعله و سوز این صحرا کجا؟
آن جانبازی کجا و این عشق بازی کجا؟...
این ابتدا و انتهای عشق است.
اینجاست لا یبقی ملک مقرب و لانبی مرسل و لا صدیق و لا شهید...
و این است آنچه زینب علیه السلام دید؛ ما رآیت الا جمیلا...